مرتضى مطهرى

214

مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي )

وجود دارد ، يا آنچه كه در عالم عين وجود دارد نه كميت است و نه هيچ چيز ديگر ، يعنى يا اصلا وجود ندارد و يا اگر وجود دارد ممكن است كه مثلا يك واقعيت مجرد از مادّه‌اى باشد ؟ مىگوييم ما از ماده تصورى داريم ؛ آيا آن چيزى هم كه در عالم بيرون وجود دارد همين چيزى است كه ما تصورش را كرده‌ايم ؛ همين است كه در بيرون وجود دارد يا اصلا يك چيزى است صد در صد مخالف با اين ؟ ما از حركت تصورى داريم ؛ آيا همان معنا و همان تصورى كه ما از حركت در ذهن خود داريم همين است كه در خارج وجود دارد يا اصلا در خارج نه حركتى هست ، نه جنبشى هست ، هيچ چيزى نيست ؛ يا هيچ چيزى نيست و يا اگر هست يك واقعيتى است صد در صد مغاير با اين واقعيت ، ولى ما در عالم خودمان خيال مىكنيم كه حركت و جنبش وجود دارد ؟ پس مسألهء وجود ذهنى را ما مىتوانيم مسأله وجود عينى بناميم ؛ يعنى اگر از عين شروع كنيم و بگوييم اين ماهياتى كه در عالم اعيان وجود دارد آيا وقتى ما ادراك مىكنيم همينها هستند كه در ذهن ما وجودى پيدا مىكنند ، اين مىشود بحث وجود ذهنى ؛ اما اگر از ذهن شروع كنيم و بگوييم در ذهن ما تصورى از انسان ، از حيوان ، از درخت ، از كميت ، از كيفيت ، از ماده ، از حركت ، از روح ، از همهء اينها هست ، آيا همين دنيايى كه ما تصور مىكنيم - كه دنياى علم و دنياى ادراك ما هست - در عالم خارج وجود دارد يا اصلا در عالم خارج هيچ چيزى نيست ( حرفى كه سوفسطائىها مىگويند ) يا هست اما چيزى صد در صد مغاير با اين و فقط منشأ است براى او ( مثل حرفى كه به بار كلى نسبت مىدهند « 1 » ) ، آن وقت اين بحث مىشود

--> ( 1 ) . بار كلى هم كه مىگويد خدا وجود دارد و اين خداست كه اين تصورات را براى ذهن ما به وجود آورده است ، اگر بخواهد اين حرف را بگويد در مورد خدا هم نمىتواند تصور داشته باشد . او بايد بگويد خدا وجود دارد . بايد به او گفت آيا تو از خدا يك تصورى دارى يا ندارى ؟ اگر از خدا يك تصورى دارى عين احتمالى را كه دربارهء همهء تصورات مىدهى كه آنچه واقعيت دارد صد در صد ضد و معكوس آن چيزى است كه تو درباره‌اش فكر مىكنى ، دربارهء خدا هم همين حرف مىآيد ؛ و بعلاوه اگر اين را گفتيم اصلا حتى نمىتوانيم به اينجا برسيم كه چيزى وجود دارد ؛ يعنى اگر مسألهء حضور ماهيات اشياء در ذهن را از انسان بگيريم نه تنها به مرحلهء پيرهون مىرسيم كه يك چيزى وجود دارد ولى آنچه وجود دارد با آنچه انسان فكر مىكند دوتاست ، بلكه به مرحلهء سوفسطائىگرى مىرسيم كه نمىتوانيم بگوييم حتى چيزى وجود دارد . ديگر راهى براى اين نيست كه بتواند با عالم خارج ارتباط داشته باشد ؛ يعنى اين پل ميان انسان و عالم بيرون براى هميشه خراب مىشود . - آيا اين حرف سوفسطائىها حمل بر جوهريت نفس مىشود ؟ استاد : نه . اصلا به جوهريت نفس كارى ندارد . نفس مىخواهد جوهر باشد و مىخواهد